Tuesday, June 01, 2004

.: هذيانی از زيتون و بامبو ...


همه چیز بهتر میشود ..........
این را گفتم و راهم را کج کردم . نمی خواستم از صدایم خسته شود . چیزهای دیگری هم بود که نمیخواستم ...اما نگفتم ....مثلا او هیچ وقت نمیدانست با آن شاخه بلند بامبو با ربان زیتونی اش تمام روز را خوش بودم .
یکبار برایش گفتم جزیره کوچکی میشناسم که قصد خریدش را دارم ، نمیدانم فهمید یا نه . اما من برای زندگی کردن همین یک اتاق هم برایم بس بود ...جزیره را اما میخریدم تا هر وقت که میخواهد زیر آفتابش روی همان زیر اندار حصیری همیشگی اش ... فقط و فقط با خودش بگوید این آفتاب را دوست دارم و چه قدر خوب است که شما همین جا کنارم هستید .
...
و چه قدر خوب است که شما همین جا کنارم هستید ...چه قدر این ها همه برایم اشناست .گمان میکنم دوباره از همان خوابهای هذیا نی ام دیده باشم .هذیانهایی که بر شده بود از بامبوهای بلند با ربانهای زیتونی ...این را نگفته بودم اما که من عاشق رنگ زیتونی هستم .



0 Comments:

Post a Comment

<< Home