personaaa

Name: persona+

Tuesday, December 20, 2005

Mad Gardener's Song

Mad Gardener's Song, The by Lewis Carroll
He thought he saw an
Elephant, That practised on a fife: He looked again, and found it was A letter
from his wife. 'At length I realise,' he said, The bitterness of Life!' He
thought he saw a Buffalo Upon the chimney-piece: He looked again, and found it
was His Sister's Husband's Niece. 'Unless you leave this house,' he said, "I'll
send for the Police!' He thought he saw a Rattlesnake That questioned him in
Greek: He looked again, and found it was The Middle of Next Week. 'The one thing
I regret,' he said, 'Is that it cannot speak!' He thought he saw a Banker's
Clerk Descending from the bus: He looked again, and found it was A Hippopotamus.
'If this should stay to dine,' he said, 'There won't be much for us!' He thought
he saw a Kangaroo That worked a coffee-mill: He looked again, and found it was A
Vegetable-Pill. 'Were I to swallow this,' he said, 'I should be very ill!' He
thought he saw a Coach-and-Four That stood beside his bed: He looked again, and
found it was A Bear without a Head. 'Poor thing,' he said, 'poor silly thing!
It's waiting to be fed!' He thought he saw an Albatross That fluttered round the
lamp: He looked again, and found it was A Penny-Postage Stamp. 'You'd best be
getting home,' he said: 'The nights are very damp!' He thought he saw a
Garden-Door That opened with a key: He looked again, and found it was A Double
Rule of Three: 'And all its mystery,' he said, 'Is clear as day to me!' He
thought he saw a Argument That proved he was the Pope: He looked again, and
found it was A Bar of Mottled Soap. 'A fact so dread,' he faintly said,
'Extinguishes all hope!'

Tuesday, February 22, 2005

آم

كاش ميشد كشيده اي به صورتتان كه از سرما گل انداخته بياندازم تا حرفم رابهتر بفهميد كه گذشت زمان چيزي را براي من عوض نميكند ...
همه چيز مثل سابق است عزيزم .
حتي از قبل هم هيجاني تر... افراطي تر و كمي حتي ديوانه تر .
اين آخرين جملاتي بود كه دلش ميخواست در گوش " آ م " زمزمه كند .

...


آ م را ميشود دوگونه تلفظ كرد يكي همين كه باشد " آ " و بعد تر" م " و يكي اينكه صدايش كند " آم " وقتي آم صدايش ميكرد ... با تاكييدي كه او عادت كرده بود روي " آ "
بگذارد انگار كه دلش ميخواست زمان را تا ابديت كش دهد ...
همه چيز دو چندان عاشقانه تر ميشد . آم هم كه اين را فهميده بود آن قدرنگاهش نميكرد تا او كارش را روي " آ " تمام كند . بعد آرام برميگشت . نگاهش ميكرد و او را ديوانه ميكرد . درست نميدانم ...
ولي بي ترديد يكي از همين لحظه ها بود كه او دلش ميخواست آ م را در آغوش بگيرد و بگويد : همه چيز مثل سابق است عزيزم و اين كه گذشت زمان چيزي را برايم عوض نميكند ...

اگر خواسه باشيم روي تبار شناسي همين وازه " آم " دقت كنيم شايد بهتر است به اين جا برسيم كه ما را به وازه يا صوت وازه " آمين " ميرساند .

...

همين قدر آنقدر " آ " را ميكشد كه نفسش سخت تر بالا ميآمد و درست آن لحظه جادويي كه " آم " برميگشت و او را نگاه ميكرد همه چيزش از كار ميافتاد ... انگار كه فلج شده باشد .
و هميشه " ن " آخر وازه اصلي ( در آتش نگاه آم به او) گم شده بود .

و او آة ميكشيد . هميشه اين آه را ميكشيد .
دلش ميخواست روزي بيايد كه بتواند اين وازه مقدس را حتي براي يك بار هم كه شده تا ته ادا كند حتي در سردترين روزها كه آم صورتش از سرما گل انداخته
...

Wednesday, December 15, 2004

ارادتمند هميشگي شما .


معشوق جاودانه من ...

در خيابان راه مي رفتم . كه باران هم آمد . ( از قبل اين را گفته باشم كه قبل تر ها خيلي در خيابان راه
ميرفتم مثلا همين خيابان سر بالايي كه حالا ديگر خراب شده هماني را ميگويم كه بشت در بشتش جنگل
هاي درختان زيتون و بامبو در هم ميلوليدند . ) روزي را كه ميخواستم بگويم اما در اين خيابان نبودم
جايي بود كه بعد تر هر چه با خودم فكر ميكردم خاطره اش را گم تر كردم . حالا بگذريم . آن جا كه بودم .
گفتم برايت ديدم كه باران هم امد . من فكر ميكردم در خيابان همان مرد جوان با عينك دسته شاخي اش هستم
اما اين جاي ديگري بود . اول خودم را كشاندم به آن طرف كه باران همه چيز را خيس نكند اما دوباره فكر كردم اگر همه چيزم خيس شود بهتر است . حتما او فكر ميكند كه براي رسيدن به خانه اش چه چيزها را كه تحمل كرده ام . اين ميتواند شكوه يك شيفتگي را بزرگ تر كند . اين ميتواند عشقي را دو چندان جاودانه كند . هميشه معشوق وقتي ميفهمد كه عاشق چه طور تمام سختي ها را خريده با به ديدار برسد .. در لحظه
ديدار آن گونه او رادر آ غوش ميفشارد كه گويي زمين و زمان از حركت ايستاده به نظاره جاودانگي بزرگ اين عشق مينگرد . بس من هم همين را ميكنم . درد كشيدن براي جاودانه كردن . چه لذتي در دلم آب ميشود
خودم را به درو ديوار ميزدم تا به شما برسم . به لحظه بزرگ جاودانگي .
اما عشق من... نا گهان چيزي را ديدم كه اي كاش هيچ گاه چشمي نبود كه هميشه اين چشم ادمي است كه او را به بيابان هاي ديگر ميكشاند . بيابان هاي ديگري كه ديگر خانه معشوقش آن جا نيست . بارن هم كه ميآمد بس اين شگفتي از ديدن اين ديگري را دو چندان جلوه ميداد
آه از دل هاي هرزه ...

.........

مرد جوان بي دست و با هم بود اتفاقا عينك دسته شاخي هم ميزد . كلاهش را با دو دستش ميگرفت . باد هم
گرفته بود . باران هم بود. نميدانم اين را برايتان گفته بودم يا نه ؟ مردك با خودش چتر هم داشت . چترش
انگار هزارو يك رنگ داشت . آدم خوشش ميامد . سختش بود هم كلاهش را با دو دست بلندش بگيرد و هم
چتر ش را كه آن را هم شايد باد ميخواست با خود ببرد . اما جداي همه اين ها اين كه مرد ك كه اندكي هم
دست و با چلفتي ميزد ... آن چنان قدم هايش را ارام وبلند بر ميداشت كه گويي ميخواهد تو را به بهشت برين رهنمون باشد .
آه معشوق من وامان از اين شيفتگان بهشت ابدي .
اما من چون ديوانه زنجيري كه تازه از بند رسته باشد ... همچون ديوانگان زنجيري در بي اش بودم .
آه معشوق جاودانه من ...
اين گونه بود كه از خانه ات ميگذشتم و براي ابد لحظه بزرگ جاودانگي آغوشت را با عشق رنگين كماني اين مردك تاخت زدم .
كاش همه اين ها را خواب ديده باشم اي معشوق بزرگ .
....

حالا خيلي وقتي ميشود كه اين مردك و من در جنگل بزرگ زيتون و بامبو زير چتر رنگين كماني نشسته ايم
. كمي هم آفتاب زده . لباس هايم خشك اند . دلم ميخواست اين مردك كمي راه رود تا دوباره دلم از چيزي
كه در آن لذت بي انتهايي بود بال بگيرد .
چيزي نيست اما ...
هيچ صدايي و هيچ برندهاي و هيچ آفتاب و باراني .

......

از جايم بلند ميشوم نميدانم بعد اين همه سال خانه عشق بزرگ را به ياد دارم يا كه ديگر چيزي نميدانم؟
از نو شروع ميكنم عشق من .
بايد به خيابان برسم از همان ها كه كمي سر بالايي است و از بشتش جنگل بزرگ را ميشود ديد .
كمي سخت است ميدانم .
اما اين را هم ميدانم اگر بار ديگر كمي حتي باران ببارد همه چيز دوباره به جاي اولش بر ميگردد .

ارادتمند هميشگي شما .

بر باد رفتن ادامه همان ...

منظورم از خانه تنها آن هيكلي نيست كه بنجره دارد دود كش دارد برده دارد ... آشبز خانه و چيز هاي
ديگر يك خانه ميتواند هر جاي ديگري هم باشد

Tuesday, December 14, 2004

و در آن روزها كه زندگي چه قدر خوب است

برباد رفتن هزار تاويل گسترده معنايي وجود دارد
گاهي باد ما را با خود ميبرد كه چه قدرزيباست آن
بگذار از اول برا يت بگويم
گاهي كلاه آدمي را باد با خود ميبرد
بعضي وقتها سر آدم بر باد ميرود
اما ...
... روزهايي ميشود كه
خانه ات دارد بر باد ميرود و هنوز بايد زنده بماني
آن وقت نه باد ديگري ميآيد كه تو را با خود ببرد
نه باد شوخ و لوندي كه كلاهت را با خود ميبرد و سرت هم با هيچ باد عبوسي بر باد نمي رود

Monday, December 13, 2004

از همه جا هاي خودم ...

باريس 14 نوامبر 1932
دوست عزيز شقاوت چيزي نيست كه به تفكر من افزوده شده باشد بلكه همواره در آن وجود داشته و با ان عجين بوده ام
من وازه شقاوت را بعني شور و شوق زندگي سرسختي و صلابت كيهاني و ضرورت و وجوب بي چون و چرا ميدانم
( gnostique ) آن را دز مفهومي گنوسي
گرد باد زندگي كه ظلمات را ميبلعد درك ميكنم و در نهاد دردي ميدانم كه خارج از ضرورت خلل نا بذير آن زندگي و حيات جريا نخواهد داشت
.....
آنتون آرتو ... از تاتر و همزادش
ترجمه دكتر نسرين خطاط
آرتو از تبار هنر مندان عصيانگر و شوريدهاي چون رمبو و وان گوگ است كه از فضاي مسموم محيط خود در رنج بود و در طلب هواي تازه و هنري نو
تا مرز جنون بيش رفت
.....
امروز چيزي بر باد ميرد بعدتركمي از آن را براي تو ميگويم
... اين يكي را با خودم بودم

Saturday, December 04, 2004

از اين جا خوشم ميآيد

خنده ام ميگيرد .
از اين جا خوشم ميآيد اين جا مثل آن خانه اي است كه بعد از آن همه گشتن ها بيدا يش كرده ام .
اما كمي بعد تر مثل همه چيز هايي كه به بودشان عادت ميكنم به تو عادت ميكنم .
بعضي وقت ها ميشود كه حتي نميتوانم كه ببينمت .
بعدتر تو برايم از آن شكلك هاي هميشگي ات در ميآووري و من ...
خنده ام ميگيرد .
و ميخندم و ميخندم آن قدر كه بال در ميآ.ورم و اين خانه و همه چيزها را ميگذارم و ميروم .

Wednesday, December 01, 2004

مرشد و ماگاريتا





اگراز احوالات من خواسته باشيد اين روزها كمي سخت كار ميكنم طوري كه آدم خنده اش ميگيرد
بعدتر وقتي ديگر كاري نيست كه خواسته باشم انجامشان دهم ميروم توي اتاق كم نور
خودم را مياندازم روي تخت
و ميخوانم ميخوانم
طوري كه زود تمام نشود
مثل خيلي چيزهاي ديگر كه آدم خوشش ميآيد هر گز تمام نشود
ميخوانم ميخوانم
مرشد ومارگاريتا را از اين دو نبايد غافل شد
ميخاييل بولگاكف عزيز كاش زودتر ملاقاتتان كرده بودم